۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

حکایتی از گلستان سعدی

امروز داشتم گلستان سعدی رو میخوندم که به به این حکایت رسیدم که بسیار جالب بود.
امیدوارم که خوشتون بیاد.

یکی را از ملوک عجم(یکی از ملوک عرب) حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده تا بجایی که خلق از مکاید(مکاره) فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.
هرکه فریادرس روز مصیبت خواهد          گو   در   ایام   سلامت  به  جوانمردی   کوش
بنده حلقه بگوش  ار  ننوازی  برود           لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش
باری به مجلس او در کتاب شاهنامه خواندند در زوال مملکت(ملک) ضحاک و عهد فریدون. وزیر ملک را پرسید: هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه بر او مملکت مقرر شد؟ گفت: آنچنان که شنیدی خلقی بر او به تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت. گفت: ای ملک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهی است تو مر خلق را پریشان برای چه میکنی مگر سر پادشاهی کردن نداری؟
همان به که لشکر بجان پروری          که سلطان به لشکز کند سروری
ملک گفت: موجب گرد آمدن شپاه و رعیت چه باشد؟ گفت: پادشه را کرم باید تا بر او گرد آیند و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و تورا این هر دو نیست
نکند   جور   پیشه   سلطانی          که  نیاید  ز  گرگ   چوپانی
پادشاهی که طرح ظلم افکند          پای دیوار ملک خویش بکند
ملک را پند وزیر ناصح موافق طبع مخالف نیامد روی از این سخن در هم کشید و به زندانش فرستاد. بسی بر نیامد که بنی عمّ سلطان به منازعت خاستند و ملک پدر خواستند. فومی که از دست تطاول او بجان آمده بودند و پریشان شده برایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا ملک از تصرف این بدر رفت و بر آنان مقرر شد.
پادشاهی  کو  روا  دارد  ستم  بر  زیر   دست     دوستدارش روز سختی دشمن زور آور است
با رعیت صلح کن و از جنگ خصم ایمن نشین     زانکه شاهنشاه عادل  را رعیت لشکر است

هیچ نظری موجود نیست: